خوش آمدی پسرکم
در یک روز خنک تابستانی آمدی.
با اولین گریه ات اشک به چشمانمان آوردی و جایت را در قلبمان مستحکم تر کردی.
چه زود با ضربانهای قلبم آرام گرفتی.
وقتی برای نخستین بار به چشمانت نگاه کردم، از نو عاشق شدم و دانستم تو همه آن چیزی هستی که از این پس دلم می خواهد ببینم.
وقتی انگشتان کوچکت را به دور انگشتم پیچیدی، یقین کردم تو آن اتفاق خوشایند و دلخواسته ای که به رویاهای گریز من زنجیر می زنی.
هر نغمه ات موسیقی گوشنوازی است و با هر لبخندت هزاران شکوفه در قلبم می شکفد.
قلبم آوازهای شاد می خواند چون باور دارم بر داستان عشق ما پایانی متصور نیست.
به زندگی ما قدم گذاشتی، چقدر غیرمنتظره، چقدر نرم و لطیف.
به دنیای ما خوش آمدی پسرکم.
اينجا وبلاگ من است. جایی است برای گفتگو اما من نديم خودمم نه نديم خوانندگان. چيزى ميبايدم گفت كه مرا خوش آيد نه الزاما خوانندگان را.