جای همه بوسه ها و آغوشها خالی

وقتی هدفت از مهاجرت فرار از خانه و خانواده ات نبوده باشد، وقتی خانواده ای داری دور اما گرم، صمیمی، بی ریا و بامحبت، غربت را وقتی مجردی حس می کنی، وقتی متاهل می شوی حس می کنی اما وقتی واقعا حس می کنی که کوچولوی عزیزی داشته باشی و خانواده ات مجبور باشد به جای همه بوسه ها و آغوشها، دلش را به عکسها، ویدیوها و تعریفهای تو خوش کند.

خودم را به ثبت رساندم

خودم را به ثبت رساندم. به عنوان 64 میلیون و نمی دانم چندمین فرانسوی دنیا. چهار سالی بود که می توانستم درخواست تابعیت کنم و با وجود تنفری بی پایان از پرفکتور و دردسرهای کارت اقامت موقت، اقدام نکرده بودم. چون همانطور که سال اول حقوق یادمان دادند، ایمان دارم که تابعیت نه تنها پیوندی حقوقی بلکه  همچنین پیوندی معنوی است بین شهروند و یک کشور. شاید در دنیایی که آدمهایش به هر دری می زنند تا تابعیت کشوری خارجی را برای خود یا فرزندشان به دست آورند، این جور تفکرات فانتزی یا حتی ساده لوحانه به نظر برسد اما دوست داشتم روزی بخواهم گذرنامه فرانسوی داشته باشم که خودم را گرچه یک فرانسوی نمی دانم و احتمالا هرگز نخواهم دانست، دست کم بسته شده به این کشور و جامعه احساس کنم.

من هنوز هم از آن آدمهای احساساتی هستم که با شنیدن سرود ملی ایران، هر چه که می خواهد باشد، اشک می ریزم. باردار بودم که با ناباوری دیدم سرود مارسیز هم می تواند اشک به چشمانم بیاورد. با این حال هنوز مردد بودم. آمدن پسرک مرا برای همیشه به فرانسه پیوند زد. چون حتی اگر روزی من و فرانسوا از هم جدا شویم (نگویید خدا نکند، جدایی به امری مبتذل و روزمره تبدیل شده)، به خاطر پسرک هم که شده این کشور دیگر  برایم مانند دویست کشور دیگر دنیا نخواهد بود.

صبح دولت و نتایج سحر

ربطی به ژست روشنفکری ندارد، گذشته از چگونگی کشته شدن قذافی، رفتاری که با جسدش شد، چندش آور بود. عجیب اینکه تلویزیونهای اینجا که اصولا مرده را نشان نمی دهند، بی مهابا بارها مردمی را که برای گرفتن عکس یادگاری با دیکتاتور سابق لیبی در صفی طویل ایستاده بودند و جسد خونین و برهنه او را در تمام بخشهای خبری نمایش دادند. گویی اگر نعشی اسمش شد قذافی دیگر رعایت قوانین انسانی در موردش بی معناست. 

هنوز هم جسد به خاک سپرده نشده (یا به دریا انداخته نشده؟) و پیروزی اعلام نشده، در اولین سخنرانی رسمی، حرف از بازگشت به چند همسری و ممنوعیت طلاق است. این همه کشته و مجروح و آواره و چندین ماه جنگ برای همین؟ البته به احتمال قوی داستان، داستان « باش تا صبح دولتت بدمد کاین هنوز از نتایج سحر است.» است.

پ. ن. دوستی که در اولین انتخابات تونس مراقب صندوقی در پاریس بود، تعریف می کرد که چند زن لیبیایی آمده بودند ببینند انتخابات آزاد چطور برگزار می شود. حالا با این اوصاف اول باید ببینند خودشان حق رای خواهند داشت یا نه.