هر سه روز شبيه همند. تلفن به ايران، ساعتها و ساعتها بالاترين را رفرش كردن، با ديدن فيلمها و عكسهاي منتشره بغض و گريه كردن. دلم مي خواهد باور كنم، باور كنم كه اين خشم مقدس به جايي ختم مي شود. اما چه فايده كه در كلاس هاي علوم سياسي يادم داده اند كه براي به ثمر رسيدن يك تغيير اساسي چهار فاكتور لازم است : رسيدن به آستانه تحمل، اندكي آزادي سياسي از سوي حكومتگران، داشتن رهبر و يك كاتاليزور. كاتاليزورش اين فاجعه اي است كه پيش آمده، تحمل هم مدتهاست كه آستانه اش را رد كرده ايم اما اين تصاوير و فيلمها نشان مي دهند كه حتي از انسانيت نشاني نيست چه رسد به آزادي و رهبري هم نيست. كساني كه مي توانستند رهبر باشند يا خفه شده اند، يا در خانه نشسته اند و بيانيه مي دهند يا هنوز به فكر مذاكره پشت پرده و حداقل منافعي كه مي شود حفظ كرد، هستند.
اميدوار نيستم اما افتخار مي كنم به مردم تنهايي كه نمي گذارند اين لقمه به همين راحتي از گلو پايين برود، نمي گذارند سكوت كودتاي 28 مرداد تكرار شود، نمي گذارند كه همه جا اين حقير را به عنوان نماينده شان بشناسند. همين خودش پيروزي است، افتخار است.