گردنم را دوست دارم. شانه هايم را هم همين طور، اما پشتم را نه. از نيمرخ كه به خودم نگاه مي كنم مي بينم كه پشتم صاف نيست، كمي خميده است. نه از كار و زحمت زياد، كه من دختري شهريم اما از شرم. شرم زن شدن كه نه با برآمدگي سينه ها، بلكه با اولين نگاههاي هيز و زبانها و دستهاي هرزه سرگردان در فضاهاي عمومي و خصوصي شكل مي گيرد. اولين « بخورم اون ليموها رو » كه باعث مي شود خيالهاي كودكانه جلوي چشمت بتركند، که ديگر متنفر شوي از آن دو ليموي كوچكي كه در بلوزت مي گذاشتي تا شبيه اسکارلت اوهارای فیلم برباد رفته شوي.