تبليغاتX
حقوقدان پاریسی
وقتي خارج از ايران در كشوري زندگي مي كني كه در آن جامعه ايراني به آن معنا وجود ندارد ياد مي گيري كه بايد در آشپزي انعطاف داشته باشي. هم در شكل و هم در محتوي. مثلا در فرانسه لپه زرد نيست، دانه هاي لپه سبزند و زود هم وا مي روند. اين است كه يا بايد با قيمه سبز بسازي يا هر بار كه مي روي هلند كل بسته هاي لپه سوپر ماركت كه آن ته ها چيده شده و چندان هم طرفدار ندارد بخري و با خودت بكشي تا اينجا. فكر مغازه هاي ايراني اينجا را هم نكنيد. سه چهار تا مغازه هست در منطقه پانزده در خيابان آنتروپرونور. سوپرماركتهاي مذكور مرا ياد بقالي ابوالفضل آقاي دوران بچگي مي اندازند، از آنهايي كه مسلما ديگر در تهران وجود ندارد يا اگر هم داشته باشد شما پايتان را به جز براي عكس انداختن در آن نمي گذاريد. درست همان بويي كه مي شناسيد مي دهند و خوار و بار به همان ترتيب بي ترتيب در قفسه ها چيده شده اند و ماركهايي دارند كه عمرا در ايران نديده ايد. يك نمونه آن شيريني آلمانيهايي است ارائه شده در كارتن هاي دان دان خاكستري بازيافت شده كه ياد زمان جنگ مي اندازدتان و آدرس از اين قرار است : تهران، خيابان نواب، خشكبار حاج فلان!

بگذريم از اين كه بايد پيه اين را به تنتان بماليد كه تا از در تو مي رويد به همه سوالات صاحب مغازه، كه فورا و بدون اينكه شما چيزي پرسيده باشيد بهتان اطلاع مي دهد كه تحصيلكرده سوربن است، پاسخ بدهيد. اولين سوال اين است كه آيا تازه به فرانسه آمده ايد. اينجاست كه دو راه پيش پاي شماست. اگر بگوييد نه مي پرسد چرا تا به حال شما را نديده است، اگر بگوييد بله آنوقت است كه مي خواهد بداند براي چه آمده ايد، با خانواده يا تنها، دانشجو هستيد يا نه، در كدام محل ساكنيد و و و. البته اشتباه نكنيد گرچه استاندارد، استاندارد بقالي ابوالفضل آقاي اوايل دهه شصت است اما بلاخره اينجا پاريس است و يك كيلو شيريني آلماني مي شود 18 يوروي ناقابل.

ما هم كه حسابي فرنگزده شده ايم و عادت كرده ايم به اين كه صابون برگردان خودمان را عطري بزنند و در بسته شيكي بگذارند و روبان بزنند و با يك لبخند، قالبي 15 يورو بهمان بفروشند، به اين بسته بندي هايي كه قويا به لواشكهايي مي مانند كه از باباي مدرسه مي خريديم، كه انصافا خيلي خوشمزه ولي شديدا هپلي بودند، سخت اعتماد مي كنيم. اين است كه مجبوريم تا وقتي با چمدانهاي 30، 40 كيلويي حاصل زحمت مامان خانم از ايران برمي گرديم در آشپزي خلاقيت به خرج دهيم و رفتن به بقالي هاي اينجا را موكول كنيم به زمان نوستالژيهاي فصلي يا وقتي كه دلمان براي يك گپ « عمو مردكي » تنگ شده باشد.

+ نوشته شده در Thu 19 Nov 2009ساعت 10:26 PM توسط حقوقدان پاریسی |

از مزاياي يك « آقاي خارجي » اين است كه

وقتي سبزي پلو را در آش رشته و سبزي دلمه را در سوپ برنج مي ريزي هيچ وقت به فكرش خطور نمي كند كه برچسبها را اشتباه به قوطي ها زده باشي.

وقتي هوس مي كني قرمه سبزي را با گوشت قلقلي درست كني برايت در مورد وجه تسميه واژه « قرمه » فلسفه نمي بافد.

وقتي حوصله بادمجان يا سيب زميني سرخ كردن نداري سرت را با قيمه هاي مادرش كه يا بادمجان دارند يا سيب زميني سرخ كرده، نمي برد.

همه را با لذت مي خورد و كلي هم به به و چه چه مي كند!

+ نوشته شده در Mon 16 Nov 2009ساعت 8:32 AM توسط حقوقدان پاریسی |

مهمترين قانون فيزيك معمول در زندگي اينرسي است. تا وقتي در راهي سخت است توقف كني، وقتي در يك شهر، شغل، زوج، نقش، ... ثابت شدي سخت است دوباره راه بيفتي.

+ نوشته شده در Thu 12 Nov 2009ساعت 12:17 PM توسط حقوقدان پاریسی |

اين همه مطلب جدي مي نويسيم شش روز مي گذرد تا نظرات به تعداد نظرات اين پست در ظرف دو ساعت برسد! به هر حال از آنجايي كه اينقدر در كامنتهاي عمومي و خصوصي اظهار علاقه و پشتيباني كرده بوديد خيلي متعجب و خوشحال شدم! اين هم شرح ماجرا.

صبح شنبه با صداي زنگ تلفن خانم هلندي كه دو سال پيش در خانه اش يك ماهي را گذرانده بودم بيدار شدم. قرار گذاشتيم ساعت 3 يك قهوه در سن ژرمن دپره بخوريم. بعد هول هولكي براي شب خريد كرديم و و سر ساعت سه رسيديم به قرار. يك ساعت و نيمي با اليزابت از همه جا گپ زديم و همه راه برگشت را به غر زدن گذرانديم در مورد اينكه چرا بايد شب مهمان داشته باشيم و چرا نمي توانيم در گرماي كافه « له دومگو »، جايي كه ورلن، همينگوي، پره ور، ژيد، سيمون دوبووار و ژان پل سارتر كتابهايشان را در آن نوشته اند و با همفكرانشان بحثهاي داغ كرده اند، همينطور كنار دست آلن شبا بنشينيم و از پاريس ابري و زنده لذت ببريم.

بعد حسابي خانه را تميز و مرتب كرديم و شمعي و عودي و گيلاسهاي كريستالي ... سر ساعت 7 با يك بطري بوردو و يك جعبه شيريني رسيدند. كلي از گرماي خانه و دكور ميز تعريف كردند. ما هم با خوشرويي ازشان پذيرايي كرديم و براي دختركشان كارتون ديو و دلبر گذاشتيم و همه چيز آنقدر طبيعي و خوب گذشت كه وقتي رفتند سعي كرديم به خودمان بقبولانيم كه ان شاء الله گربه بوده است. براي همين دوباره فيس بوك خانم را باز كرديم و با عكسهاي جديد آخر هفته قبل مواجه شديم. آي آي آي. معلوم شد در طول تعطيلات هفته پيش كه ما آن را معصومانه در خانه مادر شوهر عزيز سركرده ايم همسايه مان در خانه يكي از دوستان مشغول اجراي يكي از سرگرميهايش بوده است! يك سالن بزرگ با تزيينات مشكي و صورتي سرخابي در نظر بگيريد با هفت هشت تايي خانم خيلي آرايش كرده و دكولته و بعضا ملبس به چرم و لباس نظامي و با كلي " ابزارك " سياه و سرخابي (اينجا بود كه تازه دوزاريمان افتاد كه چرا تزيين سالن به اين دو رنگ است!) و تعدادي عكس يادگاري با ابزاركهاي مربوطه و يكي از آقايان " گوگو دنسر " دعوت شده. اينجا بود كه دوباره يادم افتاد كه خانم دوباره زيادي، يعني خيلي زيادي، از رنگ جديد موها و استيل من تعريف كرده و همين طوري در مورد سايزهايم پرسش و اظهار نظر كرده است. اين است كه در عين حال كه آنها را خوش مشرب و « عادي » مي يابيم، بايد راهي بيابيم براي گفتن اينكه از دوستي شان معافمان كنند به خاطر همان به قول پينك فلويد " دارك سايد آو كه مون " شان!

پ. ن. اين متن به هيچ عنوان نه قضاوت است نه نفي متفاوت بودن. من دوستاني با گرايشهاي جنسي متفاوت داشته ام. اين زندگي خصوصي خودشان است. مشكل وقتي است كه بخواهند تو را هم وارد زندگي خصوصي خودشان بكنند، متوجه هستيد كه!

+ نوشته شده در Mon 9 Nov 2009ساعت 4:11 PM توسط حقوقدان پاریسی |

همسايه طبقه اول ما زن و شوهر حدودا 40 ساله اي هستند با يك دختر ناز 7 ساله. چندين بار به هم برخورد كرده بوديم و علاوه بر سلام عليك معمول همانطور سرپا در مورد تعطيلات و خريد خانه و بچه ها گپ زده بوديم. دو سه هفته قبل رفته بوديم فونتن بلو اتفاقي آنها را ديديم و با هم يك چايي خورديم و من و پاسكال راجع به لباس حرف زديم و فرانسوا و ميشل راجع به گجت. بعد فكر كرديم چرا با هم رفت و آمد نكنيم. اين شد كه من براي شام شنبه شب اين هفته دعوتشان كردم.

 روز بعدش پاسكال برايم دعوتنامه فيس بوك فرستاد و من هم طبعا اضافه اش كردم. اما هيچ كنجكاوي نه در مورد عكسهايش كردم و نه در مورد اطلاعاتش تا همين حالا. خودتان را بگذاريد جاي من و فكر كنيد چه حالي پيدا مي كنيد اگر ببينيد كه يكي از مهمترين مهارتهاي خانم همسايه باز كردن 43 زيپ در يك دقيقه، برنامه تلويزيوني مورد علاقه اش جزيره وسوسه و يكي از سه سرگرمي اش برگزاري سكس توي پارتي است؟ بعد كه چشمهايتان حسابي گرد شد نگاهي به عكسها مي اندازيد. اهل شك كردن بيخودي نيستيد اما مي بينيد وسط عكسهاي جالبي از تعطيلات تابستاني كن وجشن تولد دخترشان، عكسهاي مشكوكي هم هست مثل آن عكسي كه خانم همسايه در يك مهماني در حال بوسيده شدن است و آقاي همسايه در حال عكس انداختن، يا از 40 تا دوستش چندتايي دوست  « گوگو دنسر » هم هست و زير عكس يك آقاي همه جا عمل شده مو رنگ شده اي نوشته شده « شوهر شماره 4 » يا حدود 10 نفر از جمله آقا و خانم همسايه به رديف ايستاده و از پشت همديگر را بغل كرده و كمي به جلو خم شده اند يا خانم همسايه خانم ديگري را خيلي خيلي محكم بغل كرده و زيرش توضيح نوشته « عشق من اورلي » ... بعد يادتان مي آيد كه خانم كلي از زيبايي چشمان شما و هيكلتان تعريف كرده است جوري كه همان موقع هم معذب شده ايد. آن وقت است كه مي مانيد با دعوت فردا چكار كنيد و با اين قول شما و اصرار شديد ايشان به با هم هر شب كلاس ورزش رفتن! 

+ نوشته شده در Fri 6 Nov 2009ساعت 10:44 AM توسط حقوقدان پاریسی |

اتفاقي روي چت جي ميل مي بينمش. مي گويد راجع به يك بيماري تحقيق كنم. مي گويم براي كي؟ چند بار بايد تكرار كنم تا بگويد براي خودم. قلبم مي گيرد. بيماري را خوب مي شناسم. يكي از بستگان نزديك فرانسوا سالهاست با آن دست و پنجه نرم مي كند. به روي خودم نمي آورم كه چه حاليم اما دلم آشوب است. برادركم. برادر نازنينم. مسافرت كاري شيراز است. به موبايلش زنگ مي زنم. برايم كمي توضيح مي دهد. طبق معمول خوددار، آرام و تودار است. پنج ماهي است با بيماري دست و پنجه نرم مي كند و تازه به من مي گويد. قلبم را گيركرده در گلويم حس مي كنم. سعي مي كنم به خودم مسلط باشم. آرام بهش مي گويم كه دليلش ناشناخته است و درمان قطعي هم ندارد اما برخلاف ظاهرش خطرناك نيست و قابل مهار است. بعد راجع به درمان و دكتر و آزمايشهايي كه داده حرف مي زنيم. گوشي را كه مي خواهم قطع كنم، مي گويد به مامان هم زنگي بزن و اطمينان بده، نگران است. بعد مي خندد و مي گويد نگران نباش. ازش مي خواهم كه نگران نگراني من نباشد.

بعد در عين خشم فيلسوف مي شوم. در اين مادري مقدس گاهي عجب خودخواهيهاي برزبان نيامده و ناخودآگاهي وجود دارد. آنقدر خودت را براي سلامت و خوشبختي فرزندت نگران نشان مي دهي كه آدم اصلي ماجرا نه تنها بايد با جدايي، بيماري، قبول نشدن پشت كنكور، نازايي، از دست دادن همسر و ... بجنگد بلكه بايد نگران نگراني تو هم باشد. هر كس كه پدر يا مادر مهربان، دلسوز و غصه خوري داشته باشد حتما برايش پيش آمده است كه مساله اصلي كمتر فكرش را مشغول كند تا اينكه چگونه با گفتن مساله به آنها نگرانشان خواهد كرد.

+ نوشته شده در Tue 27 Oct 2009ساعت 4:33 PM توسط حقوقدان پاریسی |