با این که اغلب درکش نمی کنیم اما عجب فرقی هست بین با کسی خوشبخت بودن و با کسی لحظات خوشی داشتن.
این هم سوغاتی از سفر عید پاک ما به بروتاین (Bretagne) در شمال غربی و غرب فرانسه. سومین سفر به منطقه ای که شیفته طبیعت بکر، دریای لاجوردی، بریدگیهای ساحلی و صخره های سنگیش هستم.
قانون ممنوعيت داشتن نشانه هاي مذهبي از جمله كيپا و روسري در مدارس فرانسه در سال 2003 تصويب شد. در آن زمان ايران بودم و با توجه به اصولي كه به آن باور دارم و نيز تحت تاثير مشقتي كه در اثر عدم آزادي نوع پوشش متحمل مي شويم مقاله اي نوشتم با عنوان "در تضاد ممنوعيت حجاب در فرانسه با معيارهاي حقوق بشر". از آنجايي كه فقط احمقها رايشان عوض نمي شود اعلام مي كنم نظرم در اين باره نه كاملا بلكه با شرط و شروطي عوض شده است.
حجابي كه من از آن دفاع مي كردم و مي كنم فقط نوعي پوشش است. يعني همانقدر كه زني حق دارد در كنار دريا مايو بپوشد يا حتي نپوشد زن ديگر حق دارد چادر سياه بر سر كند و دورتر برويم حتي روي خود را در صورتي كه موجب نگرانيهاي امنيتي نشود بپوشاند. اما آنچه به خصوص در اروپا شاهديم، حجاب به عنوان شكلي از پوشش نيست. حجاب نمادي از اسلام سياسي است، اسلامي كه به حريم خصوصي محدود نمي شود بلكه مي كوشد با (سو)استفاده از ضد خود ـ يعني احترام و حقوق برابر براي همه ـ حضور خود را بر حيات عمومي نیز تحميل كند. (نگاه کنید به یونیفرم جدید پلیس انگلیس).
بنيان جامعه اروپايي بر لائيسيته يعني جدايي دين از سياست بنا شده است. اين اصل در سال 1905 در فرانسه به تصويب رسيده و به عنوان بخش لايتجزاي قانون اساسي در آمده است. قوام ارزشهاي اروپايي به دوام جدايي دين از سياست استوار است. حجاب به شكلي كه امروزه مطرح است، نفي اين ارزش بنيادين است.
گذشته از آن، گرچه از نظر سياسي درست تر آن است كه بگوييم كه جامعه فردي را در خود مي پذيرد كه در آن ادغام شده است اما واقعيت اين است كه جامعه تنها فرد تازه واردی را در خود مي پذيرد که به اعضاي قديمي آن شباهت پیدا کرده باشد. حفظ حجاب بدون ترديد مانع مهمي در اين راه است. يعني اين نوع پوشش سياسي فرد را از لحاظ اجتماعي تنها به كساني پيوند مي زند كه به او شباهت دارند و به اين ترتيب بخش بزرگي از اعضاي جامعه از اين دايره خارج مي شوند.
پ. ن. در اين شكي نيست كه برخوردهاي تنگ نظرانه و نژاد پرستانه يكي از عوامل روي آوردن به مذهب و تبديل آن به بخش مهمي، اگر نه همه هويت فردي و اجتماعي شده است. از همین روست که می بینیم چه بسيارند دختران جوان محجبه اي كه مادري نامحجبه دارند. اما بحث من اينجا اين نيست.
29 مارس امسال جزيره مايوت با 95.2 درصد آرا خواستار الحاق قطعي خود به فرانسه شد. در سال 2011 اين امر به وقوع خواهد پيوست و مايوت رسما به جزاير ماورا بحار فرانسه كه در گذشته مستعمره فرانسه و امروزه بخشي از خاك آن به شمار مي روند اضافه خواهد شد.
نكته جالب خواست كشورهاي سابقا مستعمره است كه درست بر خلاف جريان استقلال طلبي دهه هاي شصت و هفتاد ميلادي خواستار الحاق يا باقي ماندن در كشور سابقا استعمارگر هستند. دو سه ماه پيش هم در اوج اعتصابات گوادولوپ اعتصابگران با وجود اعتراض به دولت فرانسه به شدت تاكيد مي كردند كه به هيچ عنوان مايل به جدايي از فرانسه نيستند.
وقتي داده هاي زير را در نظر بگيريم دليل اين آري بيشتر روشن مي شود. درست در چند كيلومتري مايوت جزاير كومور واقع شده است، كومور استقلال يافته از فرانسه در سال 1975، ده بار فقيرتر از مايوت است و مردم آن با مشقت به صورت غيرقانوني براي كار و زندگي به مايوت مي آيند.
وضعيت بقيه كشورهاي استقلال يافته را هم كه نگاه مي كنيم مي بينيم اغلب دچار فقر، تبعيض و رژيمهاي فاسد و سركوبگري هستند كه زندگي را چنان بر مردم سخت كرده است كه هر روزه تعداد بي شماري با به جان خريدن خطر مرگ در دريا و بازداشت و عودت به وطن مي خواهند خود را به خاك استعمارگر سابق برسانند.
در اين وضعيت طبيعي است آنها كه مانده اند سعي كنند پيشينه استعماري از خاطر ببرند و از مزاياي بخشي از كشوري ثروتمند و قانونمند بودن بهره برند.
سوالي كه براي من به عنوان محقق حقوق بين الملل باقي مي ماند اين است كه مردم بعضي از مستعمرات فرانسه در آفريقا (از جمله مراكش، تونس، الجزاير، سنگال، مالي ...) كه در دهه شصت و هفتاد با استفاده از حق تعيين سرنوشت از فرانسه جدا شدند، امروزه به آن تصميم چگونه نگاه مي كنند.
دختران شهر من با همه تفاوتهایشان در یک نقطه به هم می رسند: پای حاجت که در میان باشد، پاشنه در امامزاده صالح را از جا در می آورند.
وقتی مطلب قبلی را نوشتم چند ای میل و کامنت خصوصی دریافت کردم از دوستانی که فکر نمی کردند که این "غنج رفتن دل" در حالی که دل جای دیگری داریم حس همه گیری باشد و حتی از آن احساس گناه و شرم می کردند یا سعی در انکار آن داشتند.
معتقدم وقتی متاهل، متعهد یا عاشقی امکان دارد نه تنها وارد بازی دلبری jeu de séduction* نشوی، بلکه اصولا یادت برود که چنین بازی وجود داشته و دارد، که تو هم نه تنها از آن لذت می بردی بلکه بازیگر بدی هم نبودی. گاهی اتفاقی می افتد که قواعد بازی یا اصل آن را به یادت می آورد. مسلما ته دلت غنج می رود، این انسانی و غیر قابل انکار است. چون به تو اعتماد به نفس می دهد، مطمئن می شوی هنوز جذابی، وقتی می گویم هنوز یعنی به رغم شرایطت، یعنی به رغم تاهلت، یا سنت، یا پدر و مادر بودنت، ...
تا اینجایش اصلا ربطی به این که از رابطه ای که در آن هستی خوشنودی یا نه ندارد. در مرحله بعدی یا این میل به تکرار احساس خواستنی بودن تو را در رابطه دوم می اندازد یا آنکه در رابطه ات داری آن چیزی که باید و فقط از دانستن این که فارغ از هر چیز هنوز در نزد دیگران خواستنی هستی سرخوشی.
* منظورم از دلبری به معرض آزمایش گذاشتن جذابیت خود است بدون این که فراتر از آن روی، که زن و مرد هم ندارد. در فارسی اصطلاح دیگری هم هست که از به کار بردنش بیزارم.
كارت را انجام داده اي. مي آيي خانه. فردا صبح اس ام اسي از شماره اي ناشناس مي رسد، تهیه کننده جوان برنامه است : مايلم بار ديگر از كار فوق العاده اي كه انجام داديد تشكر كنم، همچنين مايلم تشكر كنم از اين كه به من بخت اين را داديد كه دلرباترين و گیراترين چشمهايي را كه تا به حال دنيا فرصت ديدنشان را به من تقديم كرده، ببينم. خواهش می کنم وقاحت مرا ببخشید ...
اگر ايران بودي جوابش را پوست كنده مي گذاشتي كف دستش. اما در فرانسه كمپليمان گفتن مردان به زنان يك رفتار پذيرفته اجتماعي است، با اين كه حس زنانه ات مي گويد كه فقط تعارف نيست، خودت را مي زني به كوچه علي چپ، مي گويي ان شاالله گربه است. شش ساعت بعد (جوري كه بفهماني كه اصلا برايت مهم نبوده) اس ام اس مي زني : جز انجام وظیفه ام، كار ديگري نكرده ام. در عين حال به خاطر تعارفتان ممنونم.
از آنجا که مطمئنی وارد بازی نشده بودی وجدانت راحت است اما دروغ چرا؟ مثل هر زن (يا مرد) ديگري ته دلت غنج می زند كه هنوز جذابي.
اس ام اس مي آيد : جرات نمي كنم بپرسم، مي ترسم نامحتاط جلوه كنم اما آيا بخت اين را خواهم داشت كه دوباره آن چشمان را ببينم؟
تكليف روشن است. اول با ساده دلي مي نويسي : متاسفم، من متاهلم. اما يادت مي آيد كه امروزه تاهل به تنهايي مانع هيچ چيز نيست، پس اضافه مي كني : متاهل عاشق و خوشبختيم. وقتي جواب مي آيد : من هم همينطور اما غيره و غيره و غيره، مي زني زير خنده و بلند بلند مي گويي باز یادت رفت در دنيايي زندگي مي كنيم كه فرياد مي زند تنوع، تنوع، تنوع؟
احتیاج به یک اس ام اس دیگر هست تا جواب بیاید : بسیار خوب، خواهش می کنم جسارتم را عفو کنید، همین جا متوقف می شوم و تنها یاد دلپذیر آن چشمان منقلب کننده و لبخند سکرآور را در خاطر نگاه خواهم داشت ...
وقتي هنوز نرفته اي اضطراب داري، با خودت مي گويي آخر دختر جان چرا خودت را در چنين موقعيتهايي قرار مي دهي؟ آخر آبت نبود نانت نبود اين قبول كردنت چه بود؟