ملكه زيبايي امسال فرانسه كلوئه مرتو (Chloé Mortaud) مادري آمريكايي آفريقايي و پدري فرانسوي دارد. اولين بار نيست كه يك دورگه ملكه زيبايي فرانسه مي شود اما اولين بار است كه يك دورگه از سرزمين اصلي فرانسه و نه از سرزمينهاي ماوراي بحار فرانسه به اين مقام مي رسد و همين طور بار اول است كه اين دورگه آمريكايي هم هست. انگار اين اوباما مانيا حالا حالاها ادامه دارد.
از اين كه يكي از مديران وزارت ایکس است و آنجا حتما اسمش (حتما مستعار) تن ها را مي لرزاند و اينجا در مقابل همتاي فرانسویش با بي اعتماد به نفسي آشكاري دايم لاي زير را مي گيرد خجالت مي كشم.
از اين كه به اينها گفته است كه انگليسي مي داند (همان عبارت نامفهوم "آشنا به زبان انگلیسی") و تنها كافي است در طول جلسه نگاهي به صورتش بيندازي و بفهمي از انگليسي فقط يس اش را بلد است که مدام تكرارش مي كند، خجالت مي كشم.
از اين كه براي اولين معارفه از او خواسته اند رزومه اش را ارائه كند و در برگه اي به فارسي و در 5 سطر پيوسته نوشته شده است : آقاي ايكس، متولد 19۵۹، متاهل، داراي سه فرزند، ليسانس حسابداری، داراي تجربه در زمينه هاي اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي، سياسي و سه نقطه، داراي بيست و هشت سال سابقه مديريت در بالاترين سطوح، خجالت مي كشم.
از اين كه تازه بعد از انتصابش به پستي به اين مهمي يادش افتاده اسمش را كلاس زبان بنويسد و مثل بچه هاي كوچكي كه مي خواهند جلوي بزرگترها خودشيريني كنند، با خوشحالي به مدير وزارت ایکس اينجا مي گويد ياد گرفته بگويد بنژوخ، خجالت مي كشم.
از اين كه آداب اوليه معاشرت را نمي داند و از همتايش ميزان حقوقش را سوال مي كند، در جايي مثل رستوران مورد علاقه نیکولای اول آرنجهايش را روي ميز غذا مي گذارد، يك ور مي نشيند، با دست دهانش را پاك می كند، غذا را در كسري از ثانيه می بلعد، ... خجالت مي كشم.
تنها كاري كه مي توانم بكنم اين است كه بعد از جلسه به مدير وزارت ایکس اينجا كه تا به حال به ايران نرفته و تنها ايرانيهايي كه باهاشان سروكار دارد به همين مرامند، توضيح دهم كه ايرانياني هستند باهوش، با سواد، با اعتماد به نفس و آشنا به اصول آداب معاشرت كه البته هرگز به اين مقامها نمي رسند و اگر قیافه شان خیلی "طاغوتی" نباشد زير دست اين آدمها كارهايشان را راست و ريست مي كنند.
براي نوئل رفته بوديم براي يكي دو بچه فاميل هديه بخريم. به اين همه اسباب بازي نگاه مي كردم. به عروسكها، ماشين ها و ... ياد خودم افتادم. اشتباه نشود. من بچه قبل از جنگم. وقتي كه هنوز اسباب بازي كالاي لوكسي نبود. وقتی که هم اسباب بازي های باکیفیت پیدا می شد و هم اطرافيان ترجيح نمي دادند براي كادوي تولد به جاي اسباب بازي چيز « بدرد بخورتري » بياورند. بچه و نوه اول هر دو فامیل بودن هم باعث شده بود که آنقدر اسباب بازي داشته باشم كه وقتي بزرگ شدم يك گوني از آنها را بگذاريم دم در.
اما مشكل من در همين بزرگ شدنم است. چقدر زود بزرگ شدم. فكر مي كنم شش هفت ساله بودم. مانده بود بازی جلوی در خانه که آن هم خانم همسایه تشخیص داد که زشت است دختر ۱۱ ساله که سینه هایش هم درآمده در کوچه بالا و پایین بپرد. بعدها هم آنقدر خانم شده بودم كه به مناسبت ولنتاين برايم خرس عروسكي نخرند و خودم هم بدانم که نباید مثل آدمهای جوانی نکرده به كيفم انواع و اقسام عروسكها را آويزان كنم. تنها در كيفم يك جاكليدي كوچك اسب آبي دارم كه عاشق قیافه ابله و نرمي پرزهايش هستم.
طبق معمول هر روز خبرها را مي خوانم. اين خبر ديوانه ام مي كند. انسانهايي بيگناه در بي پناهي مطلق به دست گروهی تروریست كشته شده اند. چه فايده از تکرار این که فقر و تبعيض خشونت مي آفرينند و خشونت جان مي گيرد و اغلب جان انسهانهاي بيگناه را؟ چه فايده از پرسيدن این که چرا اسراييل به خاطر دو سرباز ربوده شده لبنان را به خاك و خون مي كشد و ما دست روي دست مي گذاريم تا یک کلمه شهید به اول اسم سربازانمان اضافه کنیم؟ تلخ تلخم.
در ماشين نشسته ايم و طبق معمول چانه ام گرم شده است. دارم براي فرانسوا با هيجان داستان رستم و سهراب را تعريف مي كنم. تا اين كه مي رسم به اين كه نيمه شب تهمینه وارد اتاق خواب رستم مي شود و خودش را به او پيشنهاد مي كند. از تصور اين كه تهمینه نصف شبی با چراغ وارد مي شود و پيشنهاد "بی شرمانه" اش را مي دهد و بعد دوتايي مثل بچه هاي عاقل مي نشينند و منتظر مغ مي شوند تا عقدشان را بخواند تا بالاخره بتوانند در فرصت باقی مانده به كارشان برسند، از خنده غش مي كنم. نمي دانم چرا اين همه دفعه كه اين قسمت داستان را به شعر خوانده بودم نخنديده بودم.
اين فردوسي ملي ما هم آدم بامزه ای است. از يك طرف به نعل مي كوبد و مي خواهد عاملیت زنان آن روز ما را نشان دهد كه اگر از مردي خوششان بيايد منتظر نمی مانند و رسما خودشان را به او پيشنهاد مي دهند و از طرف ديگر به ميخ تا يك وقت خداي نكرده رابطه رستم و تهمینه حتی در یک دیوان شعر نامشروع نباشد و سهرابشان حرام زاده از كار درنيايد. آي آي آي كه اين محافظه كاري ما تاريخي است و شاعر و فيلسوف و سياستمدار و خاص و عام نمي شناسد.
يك بدون مسكن ثابت* ديگر در پارك جنگلي ونسن** مرده است. نفر اول كه نيست. ششمي اين ماه است. اما نمي دانم چرا اين يكي به خصوص دلم را مي سوزاند. شايد به خاطر لهستاني بودنش است. با چه اميد و آرزويي پولي جور كرده يا شايد قرض كرده بوده تا به سرزمين طلا بيايد. اما در سرزمين طلا از سرما مرده است. مثل گنجشكهايي كه روزهاي برفي تهران يخ مي زدند و همين طور بي حركت به انتظار گربه اي گرسنه كنار كوچه مي ماندند. اگر فيلسوف بودم به جاي فكر كردن به اين جور چيزها براي خودم سوال ابلهانه اي كه طبق معمول صدتا جواب درست داشته باشد طرح مي كردم : آيا بهتر آن است كه انسان بي تكاپو براي تحقق روياي زندگي بهتر در لهستان مادريش از گرسنگي بميرد يا پس از تلاش و تقلای كم يا زياد در فرانسه از سرما؟
نفر اولی که نیست. نفر آخری هم نخواهد بود. این همه بی خانمان هر شب همه جای دنیا روی یک تکه کارتن از سرما یخ می زنند. اصلا چه فرقي مي كند كه فرانسوي باشد يا لهستاني يا افغاني یا ...؟ خونش كه از ديگران رنگي تر نيست. با همه اینها چرا دلم براي اين يكي بیشتر مي سوزد؟ چه مي دانم. همه چيز كه عقل بردار نيست. دلم براي اين يكي بیشتر مي سوزد.
* Sans domicile fixe
** Parc de Vincennes
برنامه مستقيم تلويزيون براي پخش عمومي:
كلي، زن، 22 ساله، آرايشگر: سه ماه بعد از ازدواج احساس كردم كه به زنها تمايل دارم و نسبت به زني در جمع دوستانه احساساتي بيش از دوستي ساده دارم. برای اولین بار شك كردم كه آيا يك هم جنس گرا هستم يا نه. به شوهرم موضوع را گفتم. جواب داد : امتحان كن! شب مربوطه شوهرم در هتل خوابيد و من و خانم مزبور در خانه ما. صبح كه شوهرم آمد ما هنوز در رختخواب بوديم. پس از آن متوجه هم جنس گراييم شدم و از شوهرم جدا شدم. در حال حاضر با راشل زندگي مي كنم و از طريق «حاملگي دستي» Insémination artisanale سه ماهه باردار هستم.
سابرينا، زن، 30 ساله، دستيار پزشك، متاهل، داراي دو فرزند 5 و 3 ساله: چند ماهي است كه احساس مي كنم به زنها كشش جنسي دارم و نمي دانم چه كنم. با خانمي از طريق اينترنت آشنا شدم و شبي را هم با هم در هتل گذرانديم بدون رابطه جنسي. به شوهرم تمايلي ندارم گرچه خيلي دوستش دارم.
پير، مرد، 33 ساله، آشپز، همسر سابرينا. دست او را محكم مي فشارد و با استیصال و غصه تمام مي گويد كه از داستان خبر دارد و فكر مي كند كه سابرينا بايد امتحان كند. در حال حاضر به روانشناس مراجعه مي كنند اما مطمئن است كه اين تنها يك فانتزي است و او مي تواند دوباره همسرش را به دست آورد. همه كاري براي حفظ همسر و خانواده اش خواهد كرد. زيرا تحمل جدايي از او و فرزندانش را ندارد. با اين حال در صورتي كه سابرينا هم جنس گرايي را انتخاب كند، به اين تصميم تن در خواهد داد.
من از یک طرف به قول اينجايي ها از تعجب از بالاي كمد مي افتم و البته تنها هم نيستم و از طرف دیگر یاد بزن بکشهایی که با یک صدم این اعترافات در بعضی کشورهای دنیا راه می افتد می افتم. از آن وقتهايي است كه جدا شك مي كنم كه همه ما از آدم و حوا به وجود آمده باشيم. البته ممكن است كه به قول كتابهاي ديني مدرسه اين بيچاره ها یا فطرت انساني خود را فراموش كرده باشند یا غیرت مردانگی شان را!
بچه جان تو كه مي داني كه اين رفرانسها كه وقت نوشتن و استفاده از منبع هي تكميل كردنشان را به بعد موكول مي كني بعدا پوستت را خواهند كرد، تو كه حتي وقتي داري مي نويسي و تنبليت مي آيد رفرانسها را مرتب كني همين جمله توي سرت زنگ مي زند، چرا اين بلا را سر خودت می آوري؟ آخر دفعه اولت هم كه نيست كه بگويي نمي دانستي. تا حالا چند تا گزارش، مقاله و پايان نامه نوشته اي و همین بساط را داشته ای؟
تز را تكميل كرده و تحويل داده ام. وسواسي اي كه من باشم حتي بعد از تحويل، در حال دوباره خواندن و براي چندمين بار غلط گرفتنش هستم و خدا مي داند چقدر از اين غلطهاي الكي خوراك اعضاي هيات داوري، مثلا حروف را به جاي با بزرگ نوشتن با كوچك نوشتن، دارم.
خدا پدر آني را بيامرزد كه گفته بپذيريد كه يك تز هرگز «كامل» نخواهد شد. بدیش این است که این گفته حکیمانه به این آسانی ها بر کمالگرایی من فائق نمی شود.