دوستي دارم كه هر بار در عشقی چیزی شكست مي خورد وقتش را با استخر و مهماني رفتن، خريد كردن و رابطه های کوتاه مدت پر مي كند و حالش خيلي بهتر مي شود. من در اين حالتها فقط در خانه مي نشينم و غصه مي خورم و صبر مي كنم زمان خودش همه چیز را حل کند. به عشق پانسماني، خريد پانسماني، دوستي پانسماني، نوشته پانسماني، بچه پانسماني … اعتقاد ندارم یا بهتر است بگویم دوای درد من نیست. اما حسرت مي خورم به آنهايي كه مي توانند. خوش به حالشان.
يكي از خوانندگان كامنتي گذاشته بود كه مرا به فكر فرو برد. اين كه آنقدر آسوده خاطرم كه فقط به چيزهاي خوب فكر مي كنم و زندگيم چيزي نيست جز لذتي دائمي. خوب اين كه شما خوانندگان را غمگين نمي كنم خودش جاي بسي خوشحالي است، به خصوص با وجود فراوانی وبلاگهايي كه صاحبانشان يا در حال خودكشي اند، يا آنقدر از غم و غصه و جدايي و بدبختي مي گويند كه حتي در آفتابي ترين روزها دلت از غصه مي خواهد بتركد. بعد كه آخرين پستهاي وبلاگم را خواندم ديدم كه احساس اين كامنت گذار بي دليل نيست. راست است كه گاهی غر مي زنم اما از مشكلات زندگيم، از نااميديهايم، از روزهاي ابری كه گاه مي گذرانم، از اشكهایي كه مي ريزم، از جر و بحثهاي اساسي كه با فرانسوا مي كنيم و باعث مي شود حداقل ساعتهايي فكر كنم كه زندگي مشترك احمقانه ترين كار دنياست، از دلتنگيها و حسرتهايم به ندرت مي گويم.
دليلش چیست؟ خودسانسوري؟ ترس از خراب شدن تصويري كه ديگران از من ساخته اند؟ عدم اعتماد به دیگران؟ این که درکم نخواهند کرد؟ نه. دلیلش هیچ کدام از این ها نیست. علتش این است که اصولا دوست ندارم از ناراحتي ها و سختي هايي كه مي كشم حرف بزنم، نه تنها در اين دنياي مجازي بلكه در دنياي واقعي هم وضع به همين منوال است. چون هميشه فرضم بر اين است كه کسی کاری نمی تواند بکند که حالا مثلا مامان، خواهرم يا همسرم اينها را بدانند، چه كاري از دستشان بر مي آيد؟ جز اين كه غصه بخورند؟
البته این را هم بگویم که اين نگفتن ها هزينه هم دارد. وقتي ايران بودم از دوستها و دوستي هايم جز قسمتهاي خوبشان را نمي گفتم. اين بود كه هر بار دوستي اي به هم مي خورد متهم و محكوم رديف اول و آخر نزد همه و به خصوص خانواده ام من بودم. چرا كه به نظر همه آن دوست بهترين و نازنين ترين آدم روي زمين بود و هيچ ايرادي ندشت. بنابراين اگر مشكلي پيش آمده فقط تقصير من بود.
فرانسوا هم هميشه این ايراد از من مي گيرد كه چرا وقتي از چيزي غصه دارم درد و دل نمي كنم. مي گويد اين تصوير سفت و سختي كه ارائه مي دهي ديگران را از نزديك شدن به تو بازمي دارد. در جوابش همين ها را كه نوشته ام به او هم مي گويم. وقتي عميقا غمگينم با حرف زدن دلم سبک نمی شود. این طور وقتها هيچ چيز مطلقا هيچ چيز حتي شنيدن صداي مامان يا دستهاي نوازشگر فرانسوا حالم را خوب نمی کنند، بايد زمان بگذرد.
در مورد مطلبي كه در مورد پرفكتور نوشتم لازم است توضيحي بدهم.
بحث من اصلا اين نيست كه اين كار سخت ترين كار دنياست. مي دانيم كه در ايران هم حتی براي خيلي كارهای ساده (مثل کارهای بانکی) مجبوريم در صف بايستيم و مدتها معطل شويم و گاهي به علت بي نظمي هاي معمول كارمان هم راه نمي افتد. اين صفها هم براي ما بچه هاي جنگ و اغذيه كوپني اصلا غير عادي نيست. ياد مادرهاي خودمان بخیر كه چند بار در هفته مجبور بودند در انواع صفها بايستند تا ما بچه ها شير و گوشت و پنير ... كم نداشته باشيم. نه تنها صفها طولاني بود بلكه مسلما جنگ اعصاب و جدل لفظی و حتی فیزیکی هم به همراه داشت.
اما موضوع اين است كه اينجا اغلب كارها با اينترنت قابل انجام است. نه فقط بليت قطار و هواپيما گرفتن و ويلا اجاره كردن بلكه حتي كارهاي اداري مهم مثل شركت ثبت كردن. اما اين تسهيلات و تكنولوژي به حوزه آنچه مربوط به اقامت مهاجران است، وارد نمي شود. آنچه من در اين چهار پنج سال مي بينم، سختگيري روزافزون است. يعني هر سال مقررات سخت تر و سخت تر مي شوند. اوائل همان روز كارت اقامتت را مي گرفتي حالا اول رسه پيسه مي گيري و سه ماه بعد دوباره بايد همين مراتب را طي كني. اوائل ماشيني بود كه اتوماتيك شماره مي داد حالا ماشين را برداشته اند و بايد اين قدر در صف بايستي يا تعداد گيشه ها كه هر سال آب مي رود. قوانيني كه دم به دم تغيير مي كنند. تا سه سال قبل دو سال ازدواج براي گرفتن تابعيت فرانسوي كافي بود حالا شده است چهار سال و دادنش يك سال هم طول مي كشد ...
رک بگوییم هدف همه اين سختگيري هاي كشورهاي جهان اول براي اين است كه جهان سومي ها ديگر نيايند و اگر هم آمده اند برگردند. بگذريم از اقلیت، اغلب اينها كه آمده اند خوشي زير دلشان را نزده بوده كه بيايند، از بد حادثه اينجا به پناه آمده اند. اگر اينجا در پاركينگ جارو مي كشند براي اين است كه آنجا همان پاركينگ هم نيست، اگر اينجا خانه مي سازند، آنجا خانه ها بيشتر خراب مي شوند، اگر اينجا خانه سالمندان كار مي كنند، آنجا درگیریهاي مسلحانه داخلي نمي گذارد كسي به پيري برسد.
اين است كه بعيد مي دانم با اين حرفها آن كسانی كه انتخاب دیگری ندارند و اكثر مهاجران را تشكيل مي دهند بروند. اين است كه اين كارها مصداق "عرض خود مي بري و زحمت ما مي داري" است.
در آمریکا با آن سابقه برده داری و جدایی نژادی اوباما رییس جمهور می شود و ما هنوز به بچه هایی در همان شرایط (متولد از پدر خارجی و مادر ایرانی) شناسنامه نمی دهیم. بازی روزگار است که در همان روزی که مردم آمریکا به بلوغی می رسند که از سد بلند تبعیض نژادی می گذرند ما اندر خم استیضاح دروغگوی وقیحی هستیم که با مدارکی تا این حد تقلبی تا وزارت کشور رسیده است.
كشور ديگري روي كره زمين نمي شناسم كه در آن فردي از اقليت بتواند به رياست جهموري آن برسد. مي دانم كه آمريكا بهشت برین نيست اما مي دانم تنها كشوري است كه قابلیت آن را دارد در زماني نه چندان طولاني از بي نهايتِ برداه داري به بي نهايتِ چنين اعتمادي برسد. مطمئن نيستم با آمدن اوباما سیاست آمریکا تغيير كند اما اين مهم نيست، اوباما خود تغيير است.
پيروزي اوباما نمادی از پيروزي ایده آلهای انسانی است. خوشحالم از این که حتی مردمی که در تقریبا همه کشورهای دموکراتیک به دست راستی ها رای می دهند و حتی خود سیاستمداران دست راستی آرزو داشتند که اوباما پیروز شود. این برای من یعنی هنوز جرقه ای از آرمانهای انسان گرایانه در دل هر کسی روشن است.
حدس می زنم که هر کس که در این زمینه نوشته آهنگ I have a dream را انتخاب کرده است اما من آهنگ I am so excited را ترجیح می دهم.
امشب شبی است که آن را محقق خواهیم کرد،
امشب بقیه چیزها را کنار می گذاریم،
.....
خیلی هیجان زده ام
و نمی توانم آن را پنهان کنم،
نزدیک است کنترل خود را از دست بدهم،
و فکر می کنم از این خوشم می آید...
روز قبل به پرفكتور (فرمانداری) زنگ مي زنم. مي خواهم ليست مداركي كه براي تمديد اقامت لازم است بدانم. جواب مي دهند كه پاي تلفن ليست را نمي دهند و بايد شخصا مراجعه كنم. بهشان مي گويم كه همه پرفكتورها نه تنها با تلفن ليست را مي دهند بلكه روي سايتشان هم تمام اطلاعات مربوطه وجود دارد. مي گويند اينجا اين طور است. گویی لیست محرمانه است!
شب دو ساعتي وقت مي گذاريم و تمام مدارك احتمالا لازم را آماده مي كنيم.
ساعت 8 صبح مي رسيم. صف طولاني است و هوا سرد. فرانسوا مرخصي گرفته است تا تنها نباشم. مي رود و با شكلات داغ، كرواسان و نان شكلاتي بر مي گردد.
ساعت 9 در باز مي شود، طبق معمول آدمهايي از اين طرف و آن طرف به صف اضافه مي شوند. اعصاب خوردي فايده اي ندارد. شماره ام 94 است. از سالن خارج مي شويم. مي رويم در تويلري قدم بزنيم.
ساعت 11:30 بر مي گرديم. شماره 57 روشن است. اما مي ترسم بيرون برويم. مي نشينيم. فرانسوا مي رود مجله اي بخرد. ساعت 30: 12 نوبتم مي شود. مي خواهد ليست مدارك را بدهد تا فردا برگردم. مي گويم همه مدارك را آماده كرده ام و اگر مي شود همين امروز آنها را قبول كند. قبول مي كند اما مي گويد كه عكس بايد در زمينه سفيد باشد و مي خواهد فرانسوا را هم ببيند. 45 دقيقه وقت مي دهد. به برگه فهرست را نگاه مي كنم. هيچ جاي آن ننوشته كه حضور همسر فرانسوي الزامي است.
مي رويم در يك رستوران ايراني كه غذاي يوناني هم سرو مي كند ناهار مي خوريم. آنقدر استرس دارم كه غذا از گلويم پايين نمي رود. فرانسوا با مهرباني در آغوشم مي گيرد و سعي مي كند دلداريم دهد. دلم گرفته است.
ساعت 1:30 عكسهايم حاضر است. اصلا ازشان خوشم نمي آيد. اما به جهنم! فرانسوا را « چك » مي كند. فكر مي كنم مثل هميشه همين جا رسه پيسه (مدرك اقامت موقت) را مي دهد اما مي گويد مدارك را مي فرستد بالا.
مي رويم بالا. شماره 44 روشن است. يعني دوباره به اندازه 50 نفر بايد صبر كنم! از فرانسوا مي خواهم منتظر نماند و برود عكاسي كند. با اصرار من مي رود و من مي مانم.
ساعت نزديك 4 است. پشت سرم پچ پچ می کنند كه ساعت 4 تعطيل مي كنند. به خودم دلداري مي دهم امكان ندارد بعد از اين كه اين همه معطل شده ايم، به همين آساني بگويند برويد فردا بياييد.
خانمي كه بغل دستم نشسته، اهل ليبريا است. 30 سال قبل به فرانسه پناهنده شده و تعريف مي كند كه تا 13 سال بعد نتوانسته بوده برگردد و خانواده اش را ببيند. مي گويد در خانه سالمندان كار مي كند و خوشحال است كه به زودي بازنشسته مي شود. شک می کنم. از خودم مي پرسم نازپرورده بار نيامده ام؟
ساعت 16:15 نوبتم مي شود. همه چيز درست است. اما برگه اعلام زندگي مشترك را بايد هر دو امضا كنيم. از فکر دوباره آمدن و همه این مراحل را طی کردن وحشت می کنم. با آشفتگي به فرانسوا زنگ مي زنم كه هر جا هست خودش را برساند. پنج دقيقه بعد مي رسد. از قیافه اش می شود فهمید که از دست این کاغذ بازی ها چقدر عصبانی است. این را به استحضار کارمند مربوطه، که البته مامور است و معذور، می رساند. امضا مي كنيم و رسه پيسه را مي گيريم.
بيرون كه مي رويم مي بينيم پليس در حال جريمه كردن ماشين است. فرانسوا كه عجله داشته برگه پاركينگ نگرفته است. اشكم سرازير مي شود.
خداحافظ پرفكتور، متاسفانه فقط تا سال ديگر. اما اگر تا آخر عمر هم گذارم بهت نيفتد، امكان ندارد دلم برايت تنگ شود.
من جدا نمي فهمم چطور مي شود با این روشهای شدیدا سنتی اين همه سال در خارج از ایران زندگي كرد یا بهتر بگویم جان سالم به در برد. چطور مي شود در حالي كه روي سايت سفارت همه چيز به خوبي توضيح داده شده و براي هر بخش حداقل يك شماره تلفن هم براي سوال كردن وجود دارد، وقتي رسيد جلوي گيشه تازه پرسيد: "ببخشيد چه مداركي براي تمديد گذرنامه لازمه؟ اِ، كپي اينم لازمه؟ پس يه دقيقه صبر كنين الان برم كپي بگيرم ... اِ، فقط چك قبول مي كنين؟ آقا تو رو خدا من چك همراهم نيست، مي شه نقد پرداخت كنم؟ ببخشيد من يادم رفته شناسناممو بيارم، راهم خيلي دوره، حالا نمي شه به جاي شناسنامه گواهینامه رو قبول كنين؟ آخه دوستم كه همين يه هفته پيش اومده بود قبول كرده بودين ... راستی یه سوال دیگه داشتم خواهرم می خواد طلاق بگیره حالا بچه اش هم ۱۱ سالشه اما شناسنامه ایرانی نداره ...." محض رضاي خدا از شش هفت نفري كه جلوتر از من بودند يك نفر نبود كه درست و درمان مداركش را بدهد و جواب بگيرد و انقدر روي اعصاب من راه نرود.
نمي دانم اين روش فقط مخصوص سفارت ايران است كه بخشي از سرزمين مادريمان تلقي مي شود و با بی خیالی فكر مي كنيم مهم نیست که مدارکمان کامل باشد، قاعدتا همه كاري با اصرار و خواهش و التماس راه مي افتد يا اين كه اصولا اين عادت ثانويمان شده است؟ اگر دومي است كه يكي به من توضيح دهد در اداره هاي اينجا كه اگر عكس شناساييت به جاي این که در پس زمینه سفید باشد در پس زمینه آبی باشد مداركت را صاف رد مي كنند، روش ننه من غریبم چطوري جواب مي دهد.
نگذريم از اين هموطنان محترم موبلند كش بسته شده، پشم سینه بیرون ریخته و هزار زلم زيمبو آويزان شده ديگر كه با وجود اين قيافه و اين روش روسري كردن كه داد مي زند من ايراني هستم و بخش مهمی از عمرم را هم در ایران زندگی کرده ام وسط سفارت ايران از من به فرانسه سوال و جواب مي كنند ولی وقتي مي رسند جلوي گيشه چنان فارسي بلیغی بلغور می کنند كه والله انگشت به دهن مي مانم. آخر می شود تصور کرد که دو فرانسوی در سفارت فرانسه با هم فارسی حرف بزنند؟!
خیلی تعجب نکنید! باز آخر اكتبر است و وقت تمديد مدرك اقامت و اعصاب ندارم. واقعا ندارم.
روزي نيست كه هر كدام از ما يك معامله معاطاتي نكنيم. بدون اين كه وارد ريز جزييات حقوقی اش شوم، معاطات يعني انجام عملي كه حاكي است از رضايت به انجام معامله اي. مثال ساده اش اين است كه شما ميدان تجريش سوار تاكسي خطي مي شويد و ميدان ونك پياده مي شويد. بدون اين كه حرفي بزنيد در واقع قراردادي را منعقد كرده ايد. راننده به طور ضمني به شما پيشنهاد كرده است كه شما را در مقابل مبلغ معيني به محل معيني برساند و شما پذيرفته ايد. يا وارد يك مغازه مي شويد و كالا را برمي داريد و پولش را مي پردازيد بدون اين كه نه شما كلمه اي بر زبان بياوريد نه فروشنده.
علي الاصول معاطات در هر قراردادي مقبول است. اما چرا فكر مي كنيم كه براي قرارداد ازدواج احتياج است كه آقا خبر كنيم و آينه و شمعدان بخريم و سفره بيندازيم و همه را دعوت كنيم و آرايش و پيرايش كنيم و لباس عروسي و دامادي بپوشيم و غيره؟ اشتباه نشود. همه اينها خيلي خاطره ساز است، کلی بار اخلاقی و عرفی و فرهنگی و اجتماعی به همراه دارد اما ازدواج نيست. براي من روز ازدواج روزي نيست كه در آن جشن عروسي مي گيريم بلكه روزي است كه زندگي مشترك را با كسي شروع می كنيم. همه اینها را گفتم اما هنوز هم نمی دانم كه سالگرد ازدواجمان را بايد ۶ شهريور ۱۳۸۴ بگيريم يا 21 ارديبهشت ۱۳۸۷.
عشق یعنی در حالی که چشمهایت به زور باز می شوند، از رختخواب گرم و نرم دل بکنی تا پیراهنش را اتو کنی تا پروازش دیر نشود!