پس از ماجراهاي بسيار و عبور از فراز و نشيب هاي فراوان مامان و بابا دو ساعت ديگر در فرودگاه خواهند بود. داريم مي رويم دنبالشان. اين دو روز آخر به خريد وسايل لازم و تميز و مرتب و جابجا كردن و جا باز كردن گذشت. امروز صبح هم ملافه ها را اتو کردم و فقط باید بروم برای روی میز گل بخرم که به جای آن طبق معمول دارم پای اینترنت مس مس می کنم.
خدا می داند چقدر مامان و بابا را تصور کرده ام نشسته روي كاناپه جلوي تلويزيون در حالی که من برايشان بستني می آورم و فرانسوا كرم شانتيي و شكلات مايع روي بستنی ها می ريزد يا من و مامان در آشپزخانه قرمه سبزی درست می كنيم و من به عادت خودم درش گوشت قلقلی می ریزم و مامان که می گوید اصلش این است که با گوشت گوسفند درستش کنم. هنوز برایم باور نكردني است. كلي برايشان برنامه ريخته ايم، این هوای ابری بارانی اگر بگذارد!
برایان آدامز را وقتی دبیرستانی بودم با صمیمی ترین دوستم کشف کردیم و عاشق صدای خش دارش شدیم. لیلا کاستهای مسلما نه چندان باکیفیتش را از برادر بزرگش می گرفت. این آهنگ را دو سال بعد در حال بالا رفتن از کوه بارها و بارها گوش دادم. این دفعه با کیفیت عالی. حال و هوایش را هرگز فراموش نمی کنم. نوزده سالگی، کلاه حصیری، رژ لب قرمز، فارغ بودن، هوای عالی کوه و شنیدن خبر خوش نفر چهارم کنکور شدن. چه معجونی! بعدها از آهنگی که متنش در زیر می آید هم خیلی خوشم آمد. آقایانی که می ترسند ایمانشان ضعیف شود نگاه نکنند!
برای واقعا دوست داشتن یک زن،
برای فهمیدنش، باید او را عمیقا بشناسی،
فکرهایش را بشنوی،
رویاهایش را ببینی
و وقتی می خواهد پرواز کند به او بال و پر بدهی.
و وقتی خود را در آغوشش بی دفاع می یابی،
می دانی که واقعا عاشق یک زن هستی.
وقتی واقعا عاشق یک زن هستی،
به او بگو که واقعا خواستنی است،
وقتی عاشق یک زن هستی،
به او بگو که همان است که همیشه دنبالش بوده ای،
نیاز دارد کسی به او بگوید که این عشق ابدی خواهد بود.
حالا به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟
برای واقعا دوست داشتن زنی،
بگذار در آغوشت بگیرد،
می دانی چطور دلش می خواهد لمس شود؟
باید او را تنفس کنی، واقعا بچشی،
تا این که او را در خونت حس کنی.
وقتی که بتوانی کودکان متولد نشده ات را در چشمهایش ببینی،
آن وقت واقعا عاشق زنی هستی.
وقتی واقعا عاشق یک زن هستی،
به او بگو که واقعا خواستنی است،
وقتی واقعا عاشق یک زن هستی،
به او بگو که همان است که همیشه دنبالش بوده ای،
نیاز دارد کسی به او بگوید که همیشه با هم خواهید ماند.
حالا به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟
باید به او اطمینان بدهی،
او را سخت در آغوش بگیری،
کمی نرمی، باید با او درست رفتار کنی،
او همیشه در کنار تو خواهد بود و از تو به خوبی مواظبت خواهد کرد.
بله، باید واقعا عاشق زنی شوی.
وقتی خود را در آغوشش بی دفاع می یابی،
می دانی که واقعا عاشق یک زن هستی.
وقتی واقعا عاشق یک زن هستی،
به او بگو که واقعا خواستنی است،
وقتی واقعا عاشق یک زن هستی،
به او بگو که همان است که همیشه دنبالش بوده ای،
نیاز دارد کسی به او بگوید که این عشق ابدی خواهد بود.
حالا به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟
فقط به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟
فقط به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟
پ.ن. ترجمه از خودم.
به علت همه تعریف و تمجیدهایی که از بالاترین خوانده بودم چند باری سری به آن زدم. یا من زیادی "روشنفکرم" یا دیگران مبالغه می کنند یا آنقدر از معرفی شدن و خوانده شدن شدن وبلاگشان خوشحال می شوند که رویشان نمی شود یا دلشان نمی خواهد بگویند که قریب به اتفاق مطالب اجتماعی که در بالاترین "داغ" می شود از دست "تولد شتری با شش چشم" و بیشتر بازدیدها مربوط به مطالبی است که نشانه بالای هجده سال خورده است!
فکر نکنید که چون مطلبی از این وبلاگ به بالاترین نرفته است این را می نویسم که چندباری "قرعه فال به نام من دیوانه" هم زده اند! مثلا یکی از نوشته هایم که لینک داغ بالاترین شده و در کمال تعجب من ۲۰۰۰ خواننده جمع کرده، نسبی بودن است. انصافا بگویید که این مطلب بهترین نوشته من بوده است؟!
این نوشته ها را كه مي خوانم بيشتر به اين نتيجه مي رسم كه گفتن "به من چه" هميشه نشانه بي تفاوتي نيست گاهي نشانه فضيلت است. يعني آنقدر بزرگ شده اي كه قادر باشي شخصيت عمومي يك فرد را از شخصيت خصوصيش جدا كني، كه فقط به آن چيزي كه به دلخواه خودش در منظر عموم به نمايش مي گذارد كار داشته باشي نه به آنچه در حریم خصوصیش مي كند، كه بداني از يك هنرپيشه بايد انتظار بازي خوب داشته باشي، از يك نقاش نقاشي خوب، از يك نويسنده كتاب خوب و از يك مدير مديريت درست. به ما چه كه در خلوتش چه كرده و چه مي كند. چه اهميتي دارد كه سيمون دوبوار دو جنسگرا بوده، مارسل پروست همجنسگرا و ابولحسن صبا معتاد به مواد مخدر. اين "جنس دوم"، "در جستجوي زمان از دست رفته" و نواي ويولون و سه تار است كه مي ماند.
اين روزها آنقدر راجع به خسرو شكيبايي مقالات و نوشته های خوب خوانده ام كه فايده اي نمي ديدم خودم هم چيزي بنويسم. ده یازده ساله بودم که خسرو شكيبايي را با فيلمي گمنام شناختم. تصویری که در ذهنم حک شد مردی بود لاغر با شانه هاي بسيار پهن و استخوانی و ساكي به دست. هامون را نديده ام. موقع اکرانش سنم به آن قد نمي داد و بعدها هم به فکرش نیفتادم. خسرو شكيبايي براي من خانه سبز است. سريالي كه تمهايش و ديد متفاوتش را بسيار دوست داشتم و البته ديالوگهاي خسرو شكيبايي را و آن تلفظ خاص ز، سين و شين اش را. قبل از آن هم مراد بیگ روزی روزگاری محبوب و بعد هم صدايش در شعرخوانيهايش. زود رفت اما باور دارم و امیدوارم حالش آن طرف واقعا خوب باشد*.
* برگرفته از يكي از كاستهايش كه در جايي مي گويد «حال همه ما خوب است اما تو باور نكن.»
وقت استراحت است و آقاي نماينده عالی رتبه وزارت "خطرناک" كه تنها نقطه مشترکش با من فارسی زبان بودنمان است و اگر هر دو در ایران بودیم نه او به من نگاه می کرد و نه من به او یا اگر نگاه هم می کردیم نگاهی بود چپ چپ، ناگهان خيلي احساس صمیمیت می کند. نزديك من مي آيد و با اشاره به چراغهاي خاموش سالن، با تمسخر مي گويد ما كه هنوز انرژي هسته اي نداريم در ايران در كنفرانس ها هميشه همه چراغها را روشن مي كنيم. من هم نه مي گذارم و نه برمي دارم و مي گويم "همين ولخرجي ها رو می کنین كه حالا مجبورين وسط تابستون برق مردم رو قطع كنين!" و آی از دیدن قیافه بورش دلم خنک می شود!