پسر کوچولوی من، هیچ فکر نمی کردم آمدن تو مرا به چنین مادری تبدیل کند. هیچ فکر نمی کردم روزی برسد که به مدت یکماه شبها 4، 5 بار از خواب بیدارم کنی و هر بار با دیدن آن چشمهای کوچکت که در تاریکی برق می زنند و لبهایت که با دیدنم به چه بزرگی از هم باز می شوند، اینقدر خوشحال شوم، هیچ فکر نمی کردم که به محض خوابیدنت دلم برایت تنگ شود، هیچ فکر نمی کردم روز بعد از 10 روز تعطیلات وقتی از هم برای ساعاتی جدا می شویم اینقدر دلم بگیرد که هی به خودم بچسبامنت و مرتب به ساعت نگاه کنم که ببینم کی وقت آمدنت می شود، هیچ فکر نمی کردم به تنهایی انقدر لپهای سفت و تپلت را ببوسم که خشکی بزنند، هیچ فکر نمی کردم در حال عوض کردنت آواز بخوانم، هیچ فکر این همه را نمی کردم. چقدر خوشحالم که تو را دارم.
بازار این روزهای ارز و سکه چقدر مرا یاد دکتر واحدی مرحوم، استاد نکته سنج آیین دادرسی مدنی دانشکده حقوق دانشگاه تهران می اندازد که می گفت گاهی می شود که یک نفر شب واجب الزکات بخوابد و صبح واجب الحج از خواب بیدار شود و برعکس!
بیماری پسرک باعث شده چند روزی از دنیا بی خبر باشم و نیرویی که با خواندن اخبار مصرف می کنم، صرف پسرک کنم. حالا که به دنیای مجازی وصل شده ام می بینم چه سر و صدایی در مورد برنده شدن فیلم جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی و بیش از آن بر سر عکس نیمه برهنه گلشیفته فراهانی برپاست.
در مورد فیلم قبلا نوشته بودم و خوشحالم که بلاخره فیلمی «معمولی و عامه پسند» از ایران برنده جایزه ای به این اعتبار می شود. چون تا به حال از ایران هر چه برنده شده بود فیلمی بود خاصه پسند یا به اصطلاح جشنواره پسند که فقط به درد برنامه های آخر شب ارته می خورد.
در مورد موضوع دوم، برای منی که در فرانسه زندگی می کنم و کافی است پا به هر ساحلی بگذارم تا نه با تصویر بلکه با آدمهایی از جنس گوشت و خون و با بالاتنه کاملا لخت که دستهایشان را هم جلوی سینه شان نگرفته اند مواجه شوم، چیز شوک آوری وجود ندارد. یعنی به قول قدیمی ها چشم و گوشمان از این حرفها پر است. راستش را بخواهید شخصا فکر می کنم این داستان، مانند برهنگی هر هنرپیشه دیگری که نمونه آن هر روز در تمام مجلات دیده می شود، یک نون اونمان* است یعنی اصلا چیزی نیست که لازم باشد راجع به آن این همه فلسفه بافت و پیچیده اندیشی کرد. به خصوص در دنیایی که انقدر سمن هست که یاسمن در آن گم است.
اصولا هم معتقدم که هر آدمی اختیار خودش را دارد و مجبور نیست در مورد انتخابهایی که در حوزه زندگی شخصی و حرفه ای اش می کند و به کسی آسیبی نمی رساند، پاسخگو باشد. از قضاوت در مورد نیت گلشیفته فراهانی هم مانند هر کس دیگر بیزارم، به همچنین از سمبل کردن هر کسی برای هر چیزی و بعد هم به زیر کشیدنش به دلیل یا بهانه چیزهای دیگر.
تنها می ماند این انکار پس از اقرار که نمی فهمش. اول اینکه حالا بر فرض تصویر فیسبوک، فوتوشاپ باشد دیگر عکس مجله مادام فیگارو که فوتوشاپ نیست، فیلم مربوطه که نمی تواند غیرحقیقی باشد. دوم اینکه نه ما در دهه هفتاد هجری هستیم که کسی از محتوای مجله ای خارجی باخبر نشود نه مادام فیگارو روزنامه محلی نقطه ای دورافتاده در امریکاست. تصور اینکه "من در این پروژه شرکت می کنم، این عکس را می اندازم و کسی هم خبردار نمی شود"، هم از کسی به سن و با تجربه فراهانی بعید است.
* non-événement
وقتی بچه بودیم و وی اچ اس های بدکیفیت آن ور آب را نگاه می کردیم، از خوانندگانی که به خیالمان در لوس آنجلس کیف می کردند و از دوری از وطن می خواندند تعجب می کردیم. حالا که آن فراغ نصیب ما هم شده، می بینیم که خوش گذراندن در اقامتگاه فعلی ربطی به دلتنگی برای خانه کودکی ندارد. من این جور وقتها به این آهنگ میشل پولنارف گوش می دهم که یکی از زیباترین نامه های عاشقانه ای است که برای وطن دور از دسترس نوشته شده است.
یکی بود یکی نبود،
تو بودی و من.
هرگز فراموش نکن،
تو بودی و من.
از وقتی از تو دور شده ام،
گویی از خودم دور مانده ام،
و بیصدا به تو فکر می کنم،
تو از من شش ساعت فاصله داری
و من از تو سالیان بسیار،
این است معنی اینجا بودن.
تفاوت،
این سکوت است،
گاهی در اعماق وجودم.
تو همچنان کنار دریا می زیی،
گاهی در روزنامه ها،
تو را در عکسها می بینم،
و من دور از تو،
در جعبه موسیقی زندگی می کنم،
برقی و خارق العاده،
در هپروت می زیم.
تفاوت،
این سکوت است،
گاهی در اعماق وجودم.
تو همیشه زیباترین نیستی
و من همچنان به تو بی وفایم
اما که می تواند از آینده خبر دهد؟
از خاطرات ما؟
آری، گاهی به درد غربتت دچار می شوم،
حتی اگر چیزی نگویم،
عشق همین است.
یکی بود یکی نبود،
تو بودی و من.
هرگز فراموش نکن،
تو بودی و من.
از وقتی از تو دور شده ام،
گویی از خودم دور مانده ام،
و از اینجا به تو فکر می کنم،
آری، گاهی به درد غربتت دچار می شوم،
حتی اگر چیزی نگویم،
بیصدا به تو فکر می کنم.برادرم دیشب برایم یکی از صفحات روزنامه شرق را فرستاده است. میرمحمد تجدد حسینی درگذشت. شما احتمالا او را نمی شناسید، چرا که محکوم بود به بازی در نقشهای دوم. اما آقای تجدد برای من هجوم گذشته است. خاطره همسایه ورزشکار، خوش پوش، مو برفی و همیشه لبخند به لب است که به من و دخترش لیلا، دوست دوران کودکی و نوجوانی من، یاد می دهد که شرمگین بدنمان نباشیم، که سینه مان را جلو بدهیم و سرمان را بالا بگیریم و راه برویم. آقای تجدد برای من یعنی آلبومی پر از عکس با هنرپیشه های معروف که ما با اشتیاقی کودکانه ورق می زنیم، یعنی خوش تیپ ترین بابای دنیا که هر روز بعد از امتحان ثلث سوم با ماشینش من و لیلا و دوست دیگرمان را غافلگیر می کند تا در آن گرمای تابستان مجبور به پیاده روی نباشیم، یعنی مرد مهربانی که مادر خشمگین مرا قانع می کند که تقصیر من نیست اگر یکی از بچه های کلاس ما را لو داده است که در خانه ویدیو داریم و ناظم هم والدین مان را خواسته است. برای من میرمحمد تجدد حسینی ترجمه همه آن چیزی است که «آقا» نام دارد.
پدربزرگم می گفت دلیل اینکه بچه ها اینقدر پرجنب و جوشند این است که روحشان برای جسمشان بزرگ است. بر این اساس، پسرک ما باید روح بسیار بسیار بزرگی داشته باشد!
پرستار خوب است چون آدم می تواند زندگی حرفه ای اش را ادامه بدهد و همه زندگیش نشود شیردادن، جا عوض کردن و به تدریج به مادری بی حوصله و خسته تبدیل شدن.
پرستار خوب است چون در مدتی که بچه نیست، آدم کارهای دیگری کرده است، دلش برای بچه تنگ شده است و وقتی بچه به خانه می آید فقط دلش می خواهد و توانایی روحی آن را دارد که همه وقتش را با حوصله به او اختصاص بدهد.
پرستار خوب است چون حتی با وجود اینکه صبحها از دیدن بچه ای که لباس گرم پوشیده و در سرما از خانه دور می شود، دل آدم آتش می گیرد، هیچ منظره ای به اندازه پسرکی که در آغوش پرستار پشت وراندا، پیشبند به گردن منتظر است و به محض دیدن آدم لبخندی به بزرگی یک دنیا می زند، زیبا نیست.
پ.ن. با این حال همه اینها باعث نمی شود بتوانم از پشت پنجره به پسرک که در آغوش پدرش دور می شود نگاه کنم.
من کارمند زاده نیستم*. در کل فامیل نزدیکمان فقط شوهرعمه ام کارمند دولت بود. میلیونر نبودیم اما اول ماه و آخر ماهمان با هم هیچ فرقی نداشت. یعنی اصولا دنبال این نبودیم که ببینیم کی اول ماه است و حساب و کتاب کنیم برای کل ماه و ته ماه منتظر اول ماه بعد باشیم. هیچ نمی دانستم که برای تعداد زیادی از آدمها اینکه تقویم شماره 2 را نشان بدهد یا 22 فرق می کند. این را وقتی فهمیدم که به دوست صمیمی کلاس اول راهنمایی ام پیشنهاد کردم برویم سینما هملت را ببینیم. این دوست من، که هنوز هم با هم در ارتباطیم و مثل اغلب بچه های آن زمان از سنش خیلی بزرگتر بود، بدون اینکه با خانواده اش مشورت کند، گفت که الان آخر ماه است و باید چند روزی صبر کنیم و وقتی قیافه متعجب مرا دید برایم توضیح داد که زندگی کارمندی حساب و کتاب دارد و برای این ماه سینما پیش بینی نشده است. شاید از همانجا بود که تصمیم گرفتم هیچوقت کارمند نشوم. یکی دوباری شدم آن هم با حقوقهای فوق العاده به دلیل شرایط خاص اما برخلاف عقیده مامان، هرگز فکر نکردم در آن کارها خواهم ماند و نماندم هم. شاید به همان دلیل بود که خواستم وکیل شوم. می خواستم وقتی برگردم استاد دانشگاه شوم. اما استادی دانشگاه در ایران به نظرم کارمندی نمی آید. چیزی که در کارمندی آزارم می دهد، یکی رییس داشتن است و دیگری همکار داشتن! به نظرتان عجیب می آید اما من آدم کار اکیپی نیستم، با کار تنهایی و مستقل راحت ترم، حتی اگر در نهایت نتیجه، کاری اکیپی باشد. نمی دانم به خاطر این است که کمال گرا هستم و بدی کمالگراها این است که فکر می کنند هیچ کس بهتر از آنها کاری را انجام نمی دهد. آن موقع ها نتیجه اش این می شد که کارهای همکارانم را هم خودم انجام می دادم. در ایران یکی دو بار در پروژه های تحقیقاتی دست جمعی شرکت کردم اما خوبیش این بود که هر کسی روی فصل تخصصی خودش کار می کرد. حالا که نگاه می کنم می بینم از زندگی شخصیم که مثل همه زندگیهای دیگر بالا و پایین دارد راضیم اما از زندگی حرفه ای ام نه چندان. زندگی کارمندی البته محسناتی دارد. می دانی آب باریکه ای هست که هر ماه به حسابت می ریزد و وقتی زندگی خانوادگی داری و مانند همه دچار قسطهای بانک، شارژ خانه و ... که سر ماه می رسند، هستی به شدت اطمینان بخش است. اما چه کنم؟ بعد از این مرخصی طولانی شش ماهه، آن روحیه استقلال گرایانه، آن دوست نداشتن روتین به شدت در برم گرفته. دلم می خواهد کاری کنم در زمینه ای غیر از رشته ای که برایش 16 سال وقت گذاشته ام، کاری تازه و مستقل حتی اگر باز هم یادگیری بخواهد و مسلما چالشهای نو.
*این جمله هیچ تحقیر یا توهینی به همراه ندارد بلکه فقط بیان یک وضعیت است.
وقتی هدفت از مهاجرت فرار از خانه و خانواده ات نبوده باشد، وقتی خانواده ای داری دور اما گرم، صمیمی، بی ریا و بامحبت، غربت را وقتی مجردی حس می کنی، وقتی متاهل می شوی حس می کنی اما وقتی واقعا حس می کنی که کوچولوی عزیزی داشته باشی و خانواده ات مجبور باشد به جای همه بوسه ها و آغوشها، دلش را به عکسها، ویدیوها و تعریفهای تو خوش کند.
خودم را به ثبت رساندم. به عنوان 64 میلیون و نمی دانم چندمین فرانسوی دنیا. چهار سالی بود که می توانستم درخواست تابعیت کنم و با وجود تنفری بی پایان از پرفکتور و دردسرهای کارت اقامت موقت، اقدام نکرده بودم. چون همانطور که سال اول حقوق یادمان دادند، ایمان دارم که تابعیت نه تنها پیوندی حقوقی بلکه همچنین پیوندی معنوی است بین شهروند و یک کشور. شاید در دنیایی که آدمهایش به هر دری می زنند تا تابعیت کشوری خارجی را برای خود یا فرزندشان به دست آورند، این جور تفکرات فانتزی یا حتی ساده لوحانه به نظر برسد اما دوست داشتم روزی بخواهم گذرنامه فرانسوی داشته باشم که خودم را گرچه یک فرانسوی نمی دانم و احتمالا هرگز نخواهم دانست، دست کم بسته شده به این کشور و جامعه احساس کنم.
من هنوز هم از آن آدمهای احساساتی هستم که با شنیدن سرود ملی ایران، هر چه که می خواهد باشد، اشک می ریزم. باردار بودم که با ناباوری دیدم سرود مارسیز هم می تواند اشک به چشمانم بیاورد. با این حال هنوز مردد بودم. آمدن پسرک مرا برای همیشه به فرانسه پیوند زد. چون حتی اگر روزی من و فرانسوا از هم جدا شویم (نگویید خدا نکند، جدایی به امری مبتذل و روزمره تبدیل شده)، به خاطر پسرک هم که شده این کشور دیگر برایم مانند دویست کشور دیگر دنیا نخواهد بود.
ربطی به ژست روشنفکری ندارد، گذشته از چگونگی کشته شدن قذافی، رفتاری که با جسدش شد، چندش آور بود. عجیب اینکه تلویزیونهای اینجا که اصولا مرده را نشان نمی دهند، بی مهابا بارها مردمی را که برای گرفتن عکس یادگاری با دیکتاتور سابق لیبی در صفی طویل ایستاده بودند و جسد خونین و برهنه او را در تمام بخشهای خبری نمایش دادند. گویی اگر نعشی اسمش شد قذافی دیگر رعایت قوانین انسانی در موردش بی معناست.
هنوز هم جسد به خاک سپرده نشده (یا به دریا انداخته نشده؟) و پیروزی اعلام نشده، در اولین سخنرانی رسمی، حرف از بازگشت به چند همسری و ممنوعیت طلاق است. این همه کشته و مجروح و آواره و چندین ماه جنگ برای همین؟ البته به احتمال قوی داستان، داستان « باش تا صبح دولتت بدمد کاین هنوز از نتایج سحر است.» است.
پ. ن. دوستی که در اولین انتخابات تونس مراقب صندوقی در پاریس بود، تعریف می کرد که چند زن لیبیایی آمده بودند ببینند انتخابات آزاد چطور برگزار می شود. حالا با این اوصاف اول باید ببینند خودشان حق رای خواهند داشت یا نه.
امروز ظهر در زیرنویس اخبار دیدم که آخرین شهر مهم لیبی به دست مخالفان قذافی افتاده است. همین الان که از گردش روزانه با پسرک برگشتیم می بینم که معمر قذافی ظاهرا کشته شده. چه حیف! ترجیح شخصی ام این بود که محاکمه شود و در لیبی و نه در یک دادگاه بین المللی. شاید از این حرفم تعجب کنید اما این که یک دادگاه ملی را ترجیح می دادم دقیقا به این دلیل است که در دادگاه لاهه کار کرده ام.
در حالی که این را می نویسم آهنگ باد تغییر اسکورپیونز را گوش می دهم. بار اولی که شنیدمش نوجوان بودم (و احتمالا از همان موقع بود که عاشق همه آهنگهای سوت دار شدم!). تصاویر کلیپ جالبند. نسل ما هنوز سنی ندارد اما چه تحولاتی را دیده است. یک انقلاب و یک جنگ، به زیر کشیده شدن دیکتاتورهای آمریکای جنوبی، شکسته شدن دیوار برلن، فروپاشی شوروی، تجزیه یوگسلاوی، پایان آپارتاید، محاکمه جنایتکاران منازعات داخلی یوگسلاوی، بهار عرب.
در این ممالک خارجه پدیده ای هست به نام بعد از فصل. یعنی در طول فصل تابستان (مثل تابستان امسال) هوا سرد و ابری است جوری که وسط مرداد باید شال و کلاه کنی و بروی بیرون. بعد که پاییز فرا می رسد و زانوی غم به بغل می گیری که ای داد باز این پاییز و زمستان خاکستری و طولانی شروع شد، به ناگاه به مدت یک هفته یا ده روز هوا آنچنان آفتابی و گرم می شود که نگو. این بود که به مدت 10 روز دمای هوا ناگهان به 30 درجه بالای صفر هم رسید و آخر هفته پیش چنان مطبوع شد که چاره ای جز رفتن کنار دریا نبود. نزدیکترین پلاژ به پاریس هم دوویل است که به خاطر کازینو و مسابقات اسب دوانی و فستیوال فیلمهای آمریکایی و ... شهری است بسیار معروف به ویژه نزد از ما بهتران! معمولا انواع و اقسام ماشینهایی که عادت نداریم در خیابان ببینیم آنجا می بینیم. این بود که اولش از دیدن رولس، لیموزین و جگوارهای کلکسیون خیلی تعجب نکردیم اما وقتی وارد شهر شدیم خبردار شدیم که از قضا فستیوالی هم برگزار است به نام کنکور الگانس در اتوموبیل و کنکور کلاه. دیدن این اتوموبیلمهای قدیمی همراه با سرنشینان بسیار شیک ملبس به لباسهایی مال دورانی دیگر و کلاههای فانتزی خالی از لطف نبود.
concours d'élégance en automobile et concours de chapeaux
بعد از مدتها می نویسم. دو ماه از آمدن پسرک گذشته است و حالا آنقدر بزرگ شده که بتوان روی پارک بازی تنهایش گذاشت و به کاری دیگر رسید. از این گذشته در این دو ماه دنیایم شده بود انحصارا دنیای پسرک و چون قول داده بودم وبلاگ حقوقدان پاریسی به وبلاگ بچه حقوقدان پاریسی تبدیل نشود، چیز خاصی برای نوشتن نداشتم.
از این دو ماه یک ماهش را مامان اینجا بود، بودنش چه نعمتی بود و رفتنش سخت تر از همیشه. برایم سختتر از همیشه بود چون هم دختری از مادرش جدا می شد و هم نوه ای از مادربزرگش. برای مامان دردناکتر بود چون باید چند ماهی صبر کند تا بتواند نوه ای را که تمام روز در آغوش می گرفت، دوباره ببیند. یک ماه هم به رفتن به خانواده فرانسوا و سپس تعطیلات در جنوب فرانسه گذشت. امیدوارم بتوانم روند گذشته را در نوشتن بازبیابم و دوباره با شما در مورد مسائل مختلف حرف بزنیم.
پ.ن. وجود پسرک علیرغم دشواریها آنقدر شیرین است که خودم هم مانده ام چرا زودتر از این به فکر آوردنش نیافتاده بودم.
کشتار نروژ با همه وحشتناکیش، یادمان انداخت که بنیادگرایی از هر نوعش ناگزیر به تروریسم ختم می شود و تروریست می تواند مردی چشم آبی و مو طلایی باشد.
در یک روز خنک تابستانی آمدی.
با اولین گریه ات اشک به چشمانمان آوردی و جایت را در قلبمان مستحکم تر کردی.
چه زود با ضربانهای قلبم آرام گرفتی.
وقتی برای نخستین بار به چشمانت نگاه کردم، از نو عاشق شدم و دانستم تو همه آن چیزی هستی که از این پس دلم می خواهد ببینم.
وقتی انگشتان کوچکت را به دور انگشتم پیچیدی، یقین کردم تو آن اتفاق خوشایند و دلخواسته ای که به رویاهای گریز من زنجیر می زنی.
هر نغمه ات موسیقی گوشنوازی است و با هر لبخندت هزاران شکوفه در قلبم می شکفد.
قلبم آوازهای شاد می خواند چون باور دارم بر داستان عشق ما پایانی متصور نیست.
به زندگی ما قدم گذاشتی، چقدر غیرمنتظره، چقدر نرم و لطیف.
به دنیای ما خوش آمدی پسرکم.

